درماندگی مربی

مینا موسوی مربی کودک در سلاله

مینا موسوی

مربی گری و احساس درماندگی

همه ما مربیان و معلمان به عنوان کسانی که به طور کلی با انسان و به طور اختصاصی تر با کودکان سروکار داریم. باید این مساله را در نظر بگیریم که ممکن است گاهی احساس درماندگی در کنار آنان را تجربه کنیم. اولین تجربه درماندگی من در مواجهه با کودکی پیش آمد که یک سال تمام مربی او بودم و در نهایت به نتیجه ای که فکر می کردم ختم نشد. اولین بار در کارگاه مادر و کودک و در سن دو و نیم سالگی مربی او شدم. ارتباط چشمی خیلی کمی با من برقرار می کرد و موقع سلام و خداحافظی از من رو بر می گرداند. یک سال پیش از مواجهه با من نیز در کارگاه های مادر و کودک مرکزمان حضور داشت و کم کم ارتباط او با مربی قبلی بهتر شده بود. ولی با تغییر گروه و تغییر مربی، شرایط دوباره به حالت قبل در آمده بود. مادر بسیار همراه بود و برای قوی تر شدن ارتباط بین کودک و مربی، قرار بر این شد که به طور اختصاصی یک ساعت اضافی در هفته مادر و کودک جلسات فردی را با مربی در کنار جلسات گروهی داشته باشند. بعد از گذشت چند جلسه، ارتباط کودک با من که مربی مستقیم او بودم بهبود پیدا کرد و در جلسات گروهی، کودک در فعالیت ها همراهی بیشتری را نشان داده و حداقل یک فعالیت را مستقلانه از مادر انجام می داد. شش ماه با این روال گذشت و ما بهبود نسبی را مشاهده کردیم. با شروع ترم جدید و وارد شدن در دوره استقلال کودک، بازگشت اتفاق افتاد و ارتباط به حالت اولیه شش ماه پیش برگشت. مخصوصا که تولد برادر کوچک تر به مشکلات دامن زده بود و روند ارتباط گیری هر جلسه بدتر می شد. کودک را به بازی درمانگر ارجاع دادیم و روندی که دپیشنهاد داده بودند این بود که با مربی جلسات اختصاصی داشته باشند و هنگام بازی گروهی، کودک در فضا حضور داشته و بازی هم سالانش را از دور مشاهده کند.

روند جلسات فردی را شروع کردیم و هر هفته، دو جلسه فردی با کودک داشتم ولی در جلسات گروهی هر جلسه شرایط رو به نزولی را مشاهده می کردیم به شکلی که در هنگام حضور دیگر کودکان، کودک حتی حاضر نبود به مشاهده بازی هم سالانش بنشیند.

در کنار روندی که در مجموعه داشتیم، مادر همراهی بسیار خوبی با ما داشت و برای منزل نیز هدف گذاری کرده بودیم و مادر هم زمان های مشخصی با کودک خود در منزل بازی می کرد.

پس از گذشت سه ماه روند خیلی خوبی را در کودک دیدیم و در گروه هایی که تعداد کودکان کمتر بود، کم کم با من که به طور خصوصی با او جلسات فردی داشتم، وارد گروه شد. کودک به مرور پذیرفته بود که بیرون از کلاس های گروهی بنشیند و بازی هم سالانش را مشاهده کند. این مساله برای من و مادر بسیار خوشحال کننده بود. کودک حتی حاضر شده بود که در گوشه ای از کلاس با من فعالیت هایی را انجام دهد ولی دخترک ما که سه و نیم ساله شده بود و حدود 1 سال برای او زمان گذاشته بودیم ناگهان بیماری آنفولانزا گرفت و حدود سه هفته به مرکز نیامد. پس از بازگشت، او حتی حاضر نبود در جلسات فردی با من ارتباط بگیرد و وارد اتاق شود. مادر را به بازی درمانگر ارجاع دادیم ولی مادر خسته بود و با وجود یک فرزند چندماهه برایش سخت بود که روند دوباره ای را شروع کند.

مادر با توجه به جلسات مشاوره ای که داشت تصمیم گرفته بود چند وقت در منزل بماند تا شاید اضطراب کودک کاهش یافته و بعدا دوباره دوره استقلال را تجربه کند. مشاور راهکارهایی را به مادر داده بود تا در منزل انجام دهند. پس از آن با وجود پیگیری های ما، مادر تمایلی به ادامه روند نداشت و ترجیح می داد تا کودکش در منزل باشد و اضطراب کمتری را تجربه کند.

داستان من و آن کودک به اتمام رسید اما هنوز هم فکر کردن راجع به اینکه کودکی که یک سال تمام برای او ساعت ها وقت گذاشتم و در نهایت نتیجه مثبت قابل مشاهده ای نگرفتم، احساس عذاب وجدان در من ایجاد می کند. عذاب وجدان از اینکه نکند من توانمند نبودم و وقت و هزینه مادر و کودک را هدر داده ام یا شاید خطایی در فرآیند ارتباط گیری با او داشته ام و خودم متوجه نشده ام. این عذاب وجدان هنوز و بعد مدت ها در من عمیقا احساس درماندگی باقی گذاشته است.

درماندگی مربی در کلاس

فکرهای بسیاری تاکنون با خود کرده ام تا کمی از این احساس درماندگی بکاهم. در نهایت پذیرفته ام به عنوان کسی که با انسان کار می کند باید همیشه این را در نظر بگیریم که درماندگی جزیی از کار ماست. کار با کودک فرمول ثابتی ندارد که با استفاده از آن همیشه بتوانیم به نتیجه دلخواه برسیم. باید تمام تلاش خود را بکنیم تا بهترین مسیر را برای کودک برنامه ریزی کنیم. درست مانند پزشک و جراحی که تمام تلاشش را می کند تا بیمار بداحوال خود را زنده نگه دارد ولی همیشه نتیجه دلخواه نصیبش نمی شود و گاه ممکن است بیمار از دست برود. تقریبا اکثر دانشجویان رشته پزشکی و پزشکان تازه کار در مواجهه با بیمارشان که فوت می کند، عمیقا این احساس درماندگی و حتی عذاب وجدان را تجربه می کنند. اگر آنان در احساس درماندگی خود باقی بمانند، آیا می توانند به کار و حرفشان ادامه داده و پزشک مجربی شوند؟! یقینا خیر. بهترین کار چیست؟ اول از همه از تجربیات به دست آمده برای نجات افراد بعدی کمک بگیریم و به تجارب حرفه ای خود بیفزاییم.

خانم توران میرهادی می گوید: ” غم بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کن”. من می گویم: ” احساس درماندگی را هم باید به کار بزرگ برای کودکی دیگر تبدیل کرد”. علاوه بر اینکه برخی تلاش ها در طول زمان تاثیر خود را می گذارند و گاهی سال ها بعد و زمانی که ما نیستیم و نتیجه را نمی بینیم اثرات کارمان شاید برای کودک آشکار شود. (شاید هم همیشه اینگونه نباشد و اطمینان برای آن وجود ندارد!). اما پذیرفتن و در نظر گرفتن این موضوع به ما امید می دهد. امیدی که از ترس و احساس درماندگی، یقینا قوی تر است و ما را آماده می کند و چالش های بزرگ تری را قبول کرده و برای حل آن بیشترین تلاش خود را به کار گیریم. من ترجیح دادم به جای فکر کردن به درماندگی امیدوار باشم که تلاشم برای آن کار بی نتیجه نبوده و شاید روزی، جایی، سال ها بعد، به کمکش بیاید. این فکر (امیدواری) به من کمک می کند تا اگر در کوتاه مدت نتوانستم برای یک کودک کاری کنم اما در بلند مدت برای بسیاری از کودکان دیگر موثر و الهام بخش باشم.

درماندگی مربی

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید